یکی بود یکی نبود

وبلاگ انسانی که برای آرامش به اینجا پناه میاره...

تولدم!

سلام!

خواستم بگم امروز تولدمه هاااااا!

هم روز مادر هم تولد من و هم تولد حضرت زهرا!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 15:30  توسط یک انسان  | 

عیید!!

سلاااااااام دوستای گلم!!

خوبین خوشین سلامتین ؟؟ چی کارا میکنین؟ عید بهتون خوش گذشت؟

راستی عیدتون مبارک!


کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش
کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش
کمتر حرف بزن، بیشتر بگو
کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز
و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود


خب دیگه من فعلا برم

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:43  توسط یک انسان  | 

زندگی

این روزا چرا همه چیز یه شکل دیگه شده؟

نمیدونم چمه .. اعصابم خورده اما نمیدونم چرا؟؟

این دیگه خیلی سخته..

انگار تو برزخم .. چرا اینجوریم ؟؟...

هیچ جوابی پیدا نمیکنم..................

همش سکووت ..

اما با این حال یه حسی هم بهم میگه : زندگی... با این حال زیباست!

"زندگی زیباست..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:19  توسط یک انسان  | 

...

من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه

آراستگي است.من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست من چه مي

دانستم سبزه ميميرد از بي آبي ،سبزه يخ ميزند از سردي دي،من چه

ميدانستم،دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است،قلبها بي خبر

از عاطفه اند.


دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم

آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس

نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده

ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از

گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را

قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به

تصویر می کشم


مترسك رو دوست ندارم زيراپرنده ها رو مي ترسونه ولي دوسش دارم

چون تنهايي رو درك مي كنه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 1:27  توسط یک انسان  | 

من

من به تکرار شب عادت کردم
خو گرفتم به گناه
زندگی مشتي اراجيف نبود
زندگی واژه‌ی پوچيست اگر
به خرافات بپيوندد ذهن
و منِ خرد شده
دل به زاری بسپارد هر شب
آسمان...
آسمان است فقط
و در آن هيچ کسی پنهان نيست
و نهان نيست در آن ناکس نيز
روح هم واژ‌‌ه ی بی‌‌ معناييست
همچنانکه بدنت ميرود آرام به خاک
روح هم در بدن سرد تو،يخ خواهد زد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 18:37  توسط یک انسان  | 

این روزا...!

نمیدونم از کجا شروع کنم...؟

اوضاع به هم ریخته اس!! خیلی هم به هم ریخته اس!!!

چند وقته که ایمیل های مشکوک بهم میدن!! همش به

انگلیسی و حرفایی اینجوری:

hi my dear i love you

Hi honey happy new year

تازه!!! دیروز یکی داده نوشته:

hi ! i khow your bluetooth name is viroos

I have a surprise for you in valentine me gf......!!!!!!!!

miss and kiss you alot my viroos

این آخریش دیگه خیلی حالمو بهم میزنه!!!!!

آخه یکی نیس به این بگه مرتیکه چارپا! حرف حسابت

 چیه؟؟؟؟؟

حالا از عکسای ناجوری که میفرسته چیزی

نمیگم...............

حالا تابلو بازی من و دوستم.........!

ما مدرسمون مختلطه دیگه.....

بعد از امتحانا یه کم بیشتر میمونیم تا کلاسای برادر

دوستم تموم شه، بعد بریم خونه......

یه سری پسر هم میمونن( حالا چراشو نمیدونم!!!!!!)

ما داشتیم آهنگ بلوتوث میکردیم به هم(من و دوستم)

یه دفعه دیدم یه چیزی اومد رو صفحه ی موبایلم که

میگه فلانی یه چیزی میخواد بهتون بده..... accept?

منم از اونجایی که هیچ چیو رد نمیکنم

قبولش کردم.......

یه چیزی بود که خیلی هم طولانی بود.......

دوستم گفت نگین داری چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟

گفتم یه چیزی بلوتوث میگیرم!!

گفت ازکی؟

گفتم: نمیدونم! چه اسم طولانی هم گذاشته!!...

و شروع کردم خوندنش:

m8926............

تا آخر که خوندم، دوستم از جا پرید و گفت

دیوونه!!! این شماره اس!!!!!!!!

یه کم که دقت کردم دیدم بعععععععععله!!!!!!

چه شماره ای هم هست!!!!

گفتیم m اولش مخفف مهدی یا محمد مهدی میتونه

باشه!!

( اسم پسرایی که اونجا بودن و اسمشون با م شروع

 میشد )

گفتیم زنگ بزنیم ببینیم کدوم اسکلیه؟؟؟؟؟؟؟

اصن حواسمون نبود که شماره میفته و ................

دردسر های بعدی.............

خلاصه زنگ زدیم و گوشی یکی (مهدی) زنگ خورد، تا

برداشت قطع کردیم.......

تازه یادمون افتاد عجب کاری کردیماااااا!!!!!!!!!!!!!

تازه بعدش دوستم یکی از پسرا رو صدا کرد

شماره رو بهش نشون داد گفت این شماره کیه؟؟؟

اونم به مسخره گفت: مال بابای منه!!!!!!!

آخه تابلوبازی از این بیشتر؟؟؟؟؟؟؟

حالا این هیچی!!!!!

توی لابراتوار نشسته بودیم منم با اون یکی آی دیم آن

 بودم، دوستم با ذاکر(یکی از پسرای کلاس) کار

داشت.............

به ذاکر گفت آن شه........ بعد از آی دیه من بهش

حرفشو زد.

حالا ذاکر هیچی! آخه اون آی دیمو از قبل داشت ولی یه

 پسره کنارش نشسته بود که خیلی عوضیه!!!!!

این آی دیمو حفظ کرده رفته به بقیه ی پسرا هم گفته

حالا همه هی تیکه میندازن : نگین باحاله.....نگین

باحاله!!!

اعصابمو به هم ریختنا...........!

پ.ن: شنبه امتحان زیست دارم... برام دعا کنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 11:4  توسط یک انسان  | 

مرد مهربان...!

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند ... .

موبایل یكی از آنها زنگ می زند , مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع

به صحبت می كند.

همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند !

مرد: بله بفرمایید ...

زن: سلام عزیزم!... منم!... باشگاه هستی؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر .

زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم ...

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار!!!

مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه !!!

زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش !

زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوست دارم .

مرد:خداحافظ عزیزم...

مرد گوشی را قطع میكند . مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند!!!

بعد مرد می پرسد: ببخشید شما نميدونيد این گوشی مال کیه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 17:32  توسط یک انسان  | 

دیدگاه زیبای گاندی: هفت مورد خطرناک

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهایش داد...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 20:0  توسط یک انسان  | 

Ain't it funny

It seemed to be like the perfect thing for you and me
It's so ironic you're what I had pictured you to be
But there are facts in our lives
We can never change
Just tell me that you understand and feel the same
This perfect romance that I've created in my mind
I'd live a thousand lives
Each one with you right by my side
But yet we find ourselves in a less than perfect circumstance
And so it seems like we'll never have the chance
Ain't it funny how some feelings you just can't deny
And you can't move on even though you try
Ain't it strange when you're feeling things you shouldn't feel
Oh, I wish this could be real
Ain't it funny how a moment could just change your life
And you don't wanna face what's wrong or right
Ain't it strange how fate can play a part
In the story of your heart

Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn't meant for me
Life can be cruel in a way that I can't explain
And I don't think that I could face it all again
I barely know you but somehow I know what you're about
A deeper love I've found in you
And I no longer doubt
You've touched my heart and it altered every plan I've made
And now I feel that I don't have to be afraid

Ain't it funny how some feelings you just can't deny
And you can't move on even though you try
Ain't it strange when you're feeling things you shouldn't feel
Oh, I wish this could be real
Ain't it funny how a moment could just change your life
And you don't wanna face what's wrong or right
Ain't it strange how fate can play a part
In the story of your heart

I locked away my heart
But you just set it free
Emotions I felt
Held me back from what my life should be
I pushed you far away
And yet you stayed with me
I guess this means

That you and me were meant to be ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:21  توسط یک انسان  | 

  • «اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره‌ها را از دست خواهی داد.»
  • «زمانی که چشم به این جهان گشودی، یک روز بارانی بود. در حقیقت آنچه می‌بارید، باران نبود، اشک آسمان بود که به خاطر از دست دادن ستاره‌ای گریه می‌کرد.»
  • «زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر نخست به روی بیننده تبسم میکند، اما اگر در او دقیق شوی میگرید.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:21  توسط یک انسان  | 

بدون شرح...!

دنیای تخم مرغی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:39  توسط یک انسان  | 

خیلی دلم گرفته...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:22  توسط یک انسان  | 

سلام به همه ی دوستای گلم...!

ببخشید که تقریبا" یه هفته نبودم...

اومدم عید غدیر رو هم کمی پیشاپیش تبریک بگم.

در ضمن میخوام یه آپ باحال بکنم، حتما" ببینید...!

نظر یادتون نره...

فعلا" بای...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:1  توسط یک انسان  | 

راستی عید قربان مبارک...!
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:47  توسط یک انسان  | 

ای بابا! امروز چقدر راه رفتم! خییییییییییییلی خسته شدم!

اول که بدو بدو رفتم مدرسه چون دیر شده بود!!

بعد هم که تو مدرسه بودیم! (خودتون که بهتر میدونین چه انرژی ای از آدم میگیره!)

توی مسجد برای روز عرفه برنامه بود با برو بچ قرار گذاشتیم نریم خونه یه راست بریم مسجد دعا.

رفتم خونه پول ورداشتم(مثلا" قرار بود نریم خونه!). 

با فروغ رفتیم کالوژسکایا، یه مک دونالد خوردیم( خیلی حال داد، جاتون خالی!) بعدم پیاده برگشتیم مسجد!!!

آخرش هم نرفتیم مسجد! کمی تا قسمتی ول گشتیم!

خلاصه کلی راه رفتیم، بعد دیدیم پامون درد گرفت تصمیم گرفتیم بریم مسجد. مامانم که منو دید، برادر کوچیکمو داد بهم، گفت ببر بچرخونش!!!

منو فروغم بردیمش پارک. کلی بازی کرد و راه رفت، اما...

ما اونجوری شده بودیم، به برادرم التماس کردیم برگردیم قبول نکرد!

هیچی دیگه! بعدش هم از مسجد پیاده برگشتیم خونه...

حالا برم استراحت کنم...

     

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:38  توسط یک انسان  | 

خب !بعد از یه روز مدرسه ایه خسته کننده

اومدم یه کم چرت و پرت (طبق معمول!!!) آپ کنم.

خب دیگه آپ کردم! کافیه؟ نه...؟!

خب... آهان!

برین پایین، مطالبی رو که نبشتم بخونین. بعدش هم نظر بدین!

ای بابا! می پرسین امروز چه طور بود؟ طوری نبود که... مثه همیشه بود!

تا یادتون نرفته برین نظر بدین!

البته فرناز که خیلی نظر داده! معرفتو از اون یاد بگیرین!

این هم عشق منه...! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:50  توسط یک انسان  | 

سلااااام

امروز هم مثه دیروز به خیر گذشت. نه دین و زندگی پرسید، نه زبان فارسی، نه انگلیسی!!!

راستی یادم رفت بگم: انگلیسی جواب امتحانامونو که داد، فقط من 20 بودم!!! 

خلاصه که اینجوری...

الانم برم یه کم مطالعه کنم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:31  توسط یک انسان  | 

امروز خیییییییییییلی خوب بود!

زنگ اول عربی داشتیم، ازم پرسید بلد بودم!!!

زنگ دوم زبان داشتیم که خیلی آسون و چرته....

زنگ آخر هم مهم نیس چی داشتیم، مهم اینه که نیومد و ما یک ساعت و نیم فقط فک زدیم!!!

بعد هم که زنگ خورد پریدیم تو حیاط و سریع برگشتیم خونه چون فیلم خواهر دوست داشتنی منو ندیده بودیم، بدو بدو خودمونو بش رسوندیم...! 

خیلی خوب ! امروز که به خیر گذشت! خدا فردا رو به خیر کنه!!!

من که هیچی نخوندم! اصلا" چیزی باید میخوندیم؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:52  توسط یک انسان  | 

امروز تو مدرسه...

زنگ اول:

شیمی داشتیم، امتحان تست! هر چی التماس کردیم امتحان نگیره گوش نکرد!

خلاصه گند زدیم و امتحانا رو صحیح کرد، شدم ۱۶ !

بهمون گفت این که خوبه! این سوالا مال کنکور بوده!!!

پیش خودم گفتم آخه آدم عاقل!برا چی این سوالای کنکورو نوشتی واسه امتحان ما؟!


زنگ دوم

زیست داشتیم. ۴ تا درس امتحان!

سر امتحان بچه ها سوال میکردن و معلم هم راهنماییشون میکرد، چند بار هم که حواسش نبود، جواب سوالارو گفت!

جالبتر این که همه ی اون سوالارو من جوابشونو میدونستم!

وقتی هم من سوال میکردم، می گفت: فکر کن! من میدونم تو بلدی!

خلاصه من موندم و اشکالاتم در آخر هم به امتحانم گند زدم


زنگ سوم

جبرانی ریاضی داشتیم، خیلی خسته بودیم. دلمون میخاست بخوابیم!

خلاصه هممون اینجوری از مدرسه خارج شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:20  توسط یک انسان  | 

امروز سر کلاس عربی‌، معلم باب ها رو سریع گفت و رفت. ما هم هممون اینجوری نیگاش کردیم

گفت چرا اینجوری نیگا می کنین؟

گفتیم مسئله ی مهمی نیس، فقط نفهمیدیم!

گفت همینه دیگه ! باید درساتونو خوب بخونین!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:58  توسط یک انسان  | 

دیدید...؟ نظر ندادید آخر گریه ام گرفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:50  توسط یک انسان  | 

اصلا" با همتون قهرم...

چرا هیشکی واسم نظر نمیده...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:58  توسط یک انسان  | 

خیلی وقت بود که میخواست از اونجا برود. دلش میخواست بدونه بیرون از محیط زندگیش چه خبره؟ چند بار سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و از اونجا بره. اما هر بار، "م" خودشو کنترل کرد و مانع از رفتن او شد.

"بسه دیگه خسته شدم! دلم میخواد خودمو بکشم." فهمید که وقت رفتنه. تمام عزمش را جمع کرد. بعد از مدت کوتاهی با فشاری بیرون غلتید.همین طور که پایین میامد، صورت لطیف "م" را لمس میکرد. دلش به حال "م" میسوخت. خیلی تنها بود. همیشه همه با او دعوا داشتند. اما او هیچوقت دم نزده بود. و این بار اولین باری بود که بعد از مدتها می گریست.

قطره ی اشک روی زمین افتاد و متلاشی شد، اما خوشحال بود که بالاخره دنیای بیرون از خودش رو تجربه میکرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:19  توسط یک انسان  | 

آخیییییییییییییییییییییییییییییش...! بالاخره درسو mp3 تمومش کردم.

من خیلی باهوشم. مگه نه...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:46  توسط یک انسان  | 

راستی...!!!

چرا هیچ کی نظر نمیده... به خدا همه رو خودم نبشتما... گریه ام میگیره ها...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:26  توسط یک انسان  | 

هوووووووووووووووووووووووووووووورا...!

فردا سه تا امتحان دارم و حالا با خیال خوش نشستم و میدونم که دارم پرت و پلا می نبیسم...!

آخه فاطیما جونم راست میگه ، واقعا" برای درس باید از خودم مایه بذارم...

اصلا" همین الان میرم کتابمو میارم ببینم چیکار میتونم براش بکنم؟


حالا کتابمو آوردم. خب می پرسید توش چی نبشته...؟ هیچی چرت و پرت! دانش آموزا میدونن چی دارم میگم...!

ای بابا خونه خیلی ساکته. ماما بابا هم که خونه نیستن گیر بدن بچه برو درستو بخووووووووووووووون...!

ما هم که معتاد شدیم به این اینترنت، چیکار میتونم بکنمش؟


فعلا" برم ترس بخونم. تا بعددددددددددد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:18  توسط یک انسان  | 

گل پروانه

پروانه وقتی دلش گرفت، رفت روی گل نشست تا برای آخرین بار از عطر دلنواز او مست شود. پروانه خیلی گریه کرد، اما نگذاشت گلش چیزی بفهمه. آخه میدونی طاقت بیقراری های گلش رو نداشت. بعد که پرواز کرد و رفت، خیلی پشیمان شد. برگشت سوی گلش تا باز دورش بگردد و نغمه ی عاشقی سر بدهد.

وقتی رسید به همون باغ بزرگ که گلش اونجا روییده بود، گلش رو ندید. دیوانه شد و سراغشو گرفت. گلی که کنار گلش بود گفت که اون از دوری تو پژمرده شد و ریخت.

پروانه از این ناگوار روی زمین افتاد و دیگر بلند نشد...

هزاران گل در اون باغ بودن اما اون گل از نظر پروانه تک بود. با از دست دادن اون گل دیگه زندگی برای پروانه مفهومی نداشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:31  توسط یک انسان  | 

بعد از یه هفته تعطیلی مدرسه، بالاخره فردا میخوام برم مدرسه. ته دلم یه جوریه...

دلم ریش میشه راجع به فردا(بهتره بگم راجع به امروز، چون ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه ی صبحه!) فکر میکنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:24  توسط یک انسان 

دیروز وقتی داشتم درس میخوندم، حواسم اصلا" جمع نمیشد. همش یا تلویزیون نظرمو جلب میکرد یا آهنگهای مختلف تو ذهنم مرور میشدن و روی اعصابم رژه میرفتن.

خب چیکار کنم؟ تقصیر من نیست که درس برام کسل کننده اس. انگار وقتی میخوام درس بخونم، حواسم باید جای دیگه باشه...

وقتی موقع درس خوندن میشه،حتی دیوار خالی هم برام تماشایی میشه. طوری نگاش میکنم که انگار بار اوله که میبینمش. انگار باید مشغول هر کاری بشم جز درس خوندن...

اگه شما وقتی درس میخونید( مطمئنم که نمیخونید) حواستون جمع میشه، چیکار میکنید که جمع میشه؟

ای بابا! ما هم که حواسمون جمع نمیشه بهتره خودمونو کتابو سبک نکنیم اصلا" سراغ درس نریم. نه؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:20  توسط یک انسان  | 

وقتی ناراحتی یا حتی گریه میکنی، همه میان بهت میگن چرا داری گریه میکنی؟ این مسئله که ارزش گریه کردن نداره... دنیا که دو روزه، پس بس کن...

خلاصه انقد میگن ومیگن که کفری میشی. میخوای بگی بابا ولم کنین! دست از سرم بردارین! دلم میخواد غصه بخورم!

اگه اینا رو بگی که شدی یه آدم بد که به کسایی که خیرشو میخوان و دوسش دارن بی ادبی و بی لطفی کردی.

اگر هم نگیشون دست از سرت بر نمیدارن و اونقدر ادامه میدن که سرت درد  میگیره! آخرش هم میگن دختره/پسره خودشو لوس کرده! عجب آدمی...!

یکی هم نیس بهشون بگه بابا...

واقعا" به اینجور آدما چی باید گفت؟

اگر خودشون جای ما باشن، اونا چیکار میکنن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:6  توسط یک انسان  | 

مطالب قدیمی‌تر